شريعت عليه شريعت
در ايامي كه بريده از جهان و خزيده در خويش، همدمي جز قرآن شريف نداشتم، شب و روز خود را به مطالعه آن صرف كردم و در آن لحظات چنين ميپنداشتم كه اين كتاب فارغ از جزئيات خود، يك روح كلي و منطق دروني دارد كه از طريق انس با آن به تدريج به من منتقل ميشود. آيههايي كه در جهان بيرون برايم گنگ و مبهم بودند، در آن انزواي مطلق، به حرف ميآمدند و با من سخن ميگفتند. براستي كه وضع عجيبي بود. من قاعدتاً بايستي از شرايطي كه دارم به تنگ آيم و به در و ديوار بكوبم، اما به عكس، همه چيز به طرز خارقالعادهاي زيبا و دلنشين به نظرم ميآمد و هر چه زمان ميگذشت زيباتر و دلنشينتر ميشد، به طوري كه حتي خروج چند ساعته از آن سلول تنگ و بدبو براي پس دادن بازجويي، باعث تأثرم ميشد. اصلاً چرا من وارد اين بحث شدم!؟ ادامه مطلب

0 Comments:
Post a Comment
<< Home